Minho

#فیک
#استری_کیدز


^a few part's^
..(*..I saw you..*)..p3
--مـ...مینهو؟...تـ...تو از کجا اونو هنوز...اصلا این اسمو از کجا شنیدی؟
+نمیشناسمش...فقط...فقط یهو شنیدمش...ازبین صداهای توی مغزم...اصلا چیشد که امدم اینجا؟
--خب دوسال پیش...موقع رد شدن از یه خیابون این بلا سرت امد...تصادف کردی!...بعد از 4 سال دوری از.....خب راستی انگار قراره یه دکتر جدید معالج تو باشه...پزشکی که این دوسال مراقبت بود گفت ازحالا به بعد اون دکتر ازتو مراقبت میکنه...گفت قبلا شاگردش بوده و خیلی کار بلده..هوم؟
+دوری از کی؟
--چـ...چی؟
نفس عمیقی کشید و از روی صندلی بلند شد،به سمت پنجره ی داخل اتاق قدم برداشت.در فاصله ای معین از پنجره ایستاد و نگاهش رو به تو داد و لب زد.
--4 سال دوری از عشقت...به هر دری میزدی تا بتونی ازش خبر بگیری اما انگار سرنوشت خیلی بی رحم تر ازاین بود...خانواده ها...دنیا...اطرافیان،همگی مانعت میشدن
نفسی تازه کرد و آروم زیر لب زمزمه کرد.
--ا/ت طفلک من
هیچ چیزی از حرفهاش نمی فهمیدی،تو حالا مانند کودکی بودی که به تازگی حرف زدن رو یاد گرفته و جملات اطرافیان فراتر از میزان فهم تو بودن.دستی لای موهات بردی و به آرومی پتو رو کنار زدی و از روی تخت بلند شدی؛به طرف در اتاق قدم برداشتی.دستگیره ی گوی شکل فلزی در رو چرخوندی و در رو از چارچوب فاصله دادی.پشت سرت صداهای سوهی رو می شنیدی که اسمت رو صدا میزد اما تو بی توجه به صدای اون،قدم به داخل سالن شلوغ بیمارستان گذاشتی.مملو از بیمارانی با دردهای مختلف بود؛قدمی دیگر به جلو برداشتی و فضا بیشتر در دید تو قرار گرفت.اشخاصی سفید پوش با رده های مختلف شغلی در بیمارستان درحال تردد بودند.نگاهی به اطراف انداختی و ناگهان مردی که روپوش سفید رنگش خبر از پزشک بودنش میداد،نگاهت رو به سوی خودش کشید.صورتت برای شناسایی چهره اش کمی درهم کشیده شد.مرد درحال پرکردن فرم رسیدگی به بیمارش بود و همزمان با لبخندی لطیف به سوالات پرستاران اطرافش باحوصله پاسخ میداد.فرم رو پر و خودکار رو روی کاغذ رها کرد،فرم رو به یکی از پرستاران داد و با گفتن جملاتی که برای تو قابل تشخیص نبود؛پرستار رو راهی بخش دیگری از بیمارستان کرد.همینطور خیره به او نگاه میکردی که ناگهان نگاهش با نگاهت تلاقی کرد.لبخندی که به لب داشت با دیدن تو به آرومی محو شد؛دستش لبه ی میز رو رها کرد و خیلی آهسته قدمی به جلو حرکت کرد،هردفعه آهسته تر از قبل قدم برمیداشت و ناگهان در فاصله ای نه چندان دور از تو ایستاد.کمی مکث کرد و بعد به آرومی گفت.
-شـ...شما حالتون خوبه؟...مشکلی پیش امده؟
حتی پاسخی برای سوالش نداشتی،خواستی حرفی بزنی که یکی از پرستارها روبه مرد گفت.
*دکتر لی...ایشون همون بیمارجدید شما هستن!
چی؟...مریض جدید؟...یعنی اون دکتر کاربلدی که دوستت ازش تعریف کرده بود،این مرد بود؟...سوالاتی بدون پاسخ مدام در ذهنت تکرار میشدن.سرت رو پایین انداخته بودی و از پاسخ دادن به سوالاتش طفره میرفتی؛تا زمانی که گرمی دست شخصی رو که روی بازوت کشیده شد،احساس کردی.بلافاصله سرت رو بالا دادی و توی چشمهاش خیره شدی.لمسش آشناتر از تصویری بود که هرروز در آینه می دیدی.درنگاهش،درنگاهش نیم سویی از آشنایی به غریبگی آغشته شده بود و این تورو گیج میکرد؛اما چشمهاش...برق میزدن،چشمانی به درخشندگی ماه.و ناگهان صحنه ها و خاطرات یکی پس از دیگری از جلوی چشمهات گذشتن اما نه به تاریکی و مبهمی قبل،بلکه واضح تر از روشنایی آسمان در روز.و صدایی مجددا در درون ذهنت طنین انداز شد"مینهو".تو حالا میشناختیش،همه چیز رو به خاطر آورده بودی،"همه چیز"
گلوله های اشک دور چشمهات حصار شدن،دستش رو از روی بازوت پس زدی و قدمی به عقب برداشتی.با تعجب به تو خیره شده بود،اما ناخودآگاه نگاهش به سوی سوهی کشیده شد و چهره اش از تعجب مچاله شد.نگاهش رو از سوهی گرفت و نگاهش رو به کارت نوارمانندی که اسمت روش حک شده بود و جیبت متصل شده بود،داد"کیم ا/ت"
و به آرومی زیر لب زمزمه کرد.
-ا/ت؟
دیدگاه ها (۱۰)

Minho

پست موقت

Minho

"Familiar strangers"

hyunjin

سرنوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط